پیچ زندگی
ژانویه 31, 2010 at 11:51 ب.ظ. 14 دیدگاه
بعضی روزها احساس میکنم٬ یکهویی خیلی بزرگ شدم. انگار در عرض یک روز چند ماه رو پشت سر گذاشتم. یکباره کلی چیز یاد گرفتم. بعضی روزا قدر یه ساله٬ شایدم بیشتر. نه فقط تجربههاش٬ احساس میکنم اعتبارش هم/
احساس میکنم یک پیچ رو تو زندگیم پشت سر گذاشتم٬ چیزهایی رو میبینم که قبلش نمیدیدم. به قبلش فکر میکنم و به الان. چقدر سریع… آره٬ انگاری همون یه پیچ بوده. چیزایی که الان میبینم رو تا چند لحظه پیش نمیدیدم. … چقدر چیز جدید.
امروز هم از همان روزها بود. نمیدونم٬ احساس عجبیه. یک سردرگمی دوست داشتنی. یک مشغولیت شیرین. احساس میکنم کاسه سرم داره بزرگ میشه. انگاری مغزم تیر میکشه.
مهرههای قرمز زیادی جمع کردم. دلم میخواد از بعضی از لحظههای زندگیم بکآپ بگیرم. یه جورایی دوست دارم بعضی مقاطع زندگیم رو سیو کنم.
پ.ن. : از این به بعد تصمیم گرفتم٬ به سرم که میزنه٬ پرت و پلاهام رو هم اینجا بنویسم. شاید سرگیجهنوشته رو هم به دستهها اضافه کردم. تا ببینیم این سرگیجهها تا کجا ادامه داره.
بعدن نوشت: سرگیجهنوشته به دستهها اضافه شد.
ورودی دستهبندی شده در: سرگیجه نوشته. برچسبها: سرگیجه.
14 دیدگاه مال خود را بیافزایید
پاسخی بگذارید
این نوشته را دنبالک کنید. | از راه آراِساِس در دیدگاهها مشترک شوید





1.
panthea | فوریه 1, 2010 در 1:00 ب.ظ.
«پیچ زندگی» تعبیر قشنگیه. ابهام و جذابیت داره….
اگرچه بعضی وقت ها آدم میگه کاش اینقدر بزرگ نبودم، اینقدر فکر نمی دیدم و اینقدر نمی فهمیدم!!! شریعتی میگه :»حماقت موهبتی است خدادادی! زیرا آدمی می تواند خود را بکشد ، اما نمی تواند تصمیم بگیرد که «نفهمد»»!»
«مهره های قرمز» منظور چیه؟
راستی کجای این «سرگیجه» نوشته بود؟! به نظرم در کمال صحت و سلامت و منطق بود
2.
panthea | فوریه 1, 2010 در 1:01 ب.ظ.
اصلاحیه: «فکر نمی کردم ، نمی دیدم» !!!
و یک سوال: اتفاق خاصی باعث شد فکر کنین انگار در عرض یک روز چند ماه رو پشت سر گذاشتین؟
3.
دست نوشته | فوریه 2, 2010 در 11:11 ب.ظ.
پاسخ به panthea
مهرههای قرمز یهویی به سرم زد. به نظر خودم تعبیر قشنگیه از یک واقعیت جالب. احتمالا تو سرگیجههای بعدیم بیشتر ازشون بنویسم و معلوم شه چی هستن.
آره معمولا یک شایدهم چند اتفاق خاص باعث چنین پیچی میشه. این بار نیز. گرچه شاید بعضی وقتها هم ما به پیچ نرسیم٬ پیچ به ما برسه٬ کسی چه میدونه
4.
کوچ نورد | فوریه 1, 2010 در 1:33 ب.ظ.
به نظرم که خیلی خوب می شه… البته اگه بتونی همرو بنویسی…. چون یه وقتایی هم پیش میاد که دلت نمیاد بنویسیشون…. فکر می کنی حیف می شن… انگار این قلم ناتوانه از بیان اون همه جزئیات و اهمیت…
ولی خوبه… بالاخره یه روزی هم میاد که از ته دل به اون نوشته ها می خندی و …. یه روزی که از خوندنشون شاخات در میاد!
5.
دل زده | فوریه 2, 2010 در 12:29 ق.ظ.
یکی از کارکردهای وبلاگ همینه. محل سیو بکآپهای زندگی.
6.
خـــآتون خـــآموش | فوریه 3, 2010 در 1:34 ب.ظ.
اما من بعضی روزها پیش می یاد که با خودم فکر می کنم واااااای چقدر من پیر شدم…و چه فرصت هایی رو از دست دادم..نمی دونم پیش اومده برات یا نه ..گاهی سر یه چیز خیلی کوچیک انگار کل دنیات رو می بری زیر سوال…و فکر میکنی دیگه هیچ راه برگشتی نداری…مثلا من گاهی با دیدن یه جدول لی لی که با گچ رو زمین کشیده شده اینجوری میشم…یاد اون دوران می افتم که تنها دغدغه ام رد نشدن سنگ از خط ها بود…اما حالا سنگ های همه امون از این خط ها میگذره بدون اینکه بتونیم دوباره بازی رو از اول شروع کنیم..
7.
خـــآتون خـــآموش | فوریه 3, 2010 در 1:37 ب.ظ.
البته با این قسمتش موافقم که با پشت سر گذاشتن بعضی پیچ ها چیزهای تازه ای رو می بینم که قبلاگ نمی دیدیم …خوب خاصیت پیچ هم همینه …همیشه اونورش رو نمی تونی ببینی مگر اینکه ازش رد بشی…اما چقدر عالی میشد اگه بعد از رد کردن این پیچ با یه منظره فوق العاده روبه رو بشیم نا یه دره…
8.
خـــآتون خـــآموش | فوریه 3, 2010 در 1:41 ب.ظ.
نکنه داری عاشق میشی هااا؟؟؟ اخه ادما وقتی مغزشون تیر میکشه یعنی دارن عاشق میشن :دی
فقط مواظب باش کارت به کارت قرمز جمع کردن نکشه…مهره مانعی نداره :دی
تازه حواست رو به ریست شدن هم جمع کن !
خیلی خوبه سر گیجه هاتم اینجا بنویسیووو…فقط مواظب باش…گلاب به روتون نشه احیانا» :دی :دی
9.
دست نوشته | فوریه 3, 2010 در 1:57 ب.ظ.
پاسخ به خـــآتون خـــآموش
من؟! دارم عاشق میشم؟! خاتون جان شوخی نکن باهامون. حالا شوخی میکنی لااقل فحش نده. عاشق چیه! این صورتیبازیها از ما گذشته.
ریست رو حواسم هست ولی راجع به گلاب به روتون نمیتونم قول بدم (;
10.
never love again | فوریه 4, 2010 در 10:53 ق.ظ.
سلام
به به پیچ زندگی
من تو پیچ زندگیم یه چیز یاد گرفتم کسی رو دوست نداشته باش!!!!
11.
دست نوشته | فوریه 4, 2010 در 4:43 ب.ظ.
پاسخ بهnever love again
تو جاده زندگی پیچ و خم زیاده. حالا تو پیچهای بعدی شاید چیزای دیگه دیدی.
12.
never love again | فوریه 9, 2010 در 11:12 ب.ظ.
من همه رو دوست دارم، اما زود فراموش میشم، مثل شما که منو فراموش کردید!!! باشه… اشکال نداره… زندگیم دیگه پیچ نداره، صاف تکراری…
13.
آزاده | فوریه 4, 2010 در 8:11 ب.ظ.
خیلی جالبه تا حالا همچین تعبیری نشنیده بودم
بعضی وقتا ما از انتهای این پیچ میترسیم ولی غافل از اینکه یه اتفاق خیلی خوب آخرش میافته ولی خب باید مواظب هم بود
14.
حمید | آوریل 25, 2010 در 9:33 ق.ظ.
دروووود دوست عزیز
امیدوارم پیچهای زندگیت مخروطی باشه که ساده وراحت باز بشنD
این پیچها به گمانم موانع کوچیک جلوی دریایی از بصیرت و واقع بینی باشه که با یه اتفاق ساده اون مانع رفع میشه مثل مولوی که با دیدن شمس شجاعت برون ریزی ( و درونبینی) اونچه تودلش بود و مقام و پست آخوند باشی شهر مانعش میشد رو پیدا کرد و هر چی تو دلش بود بیرون ریختD خیلی ببخشین